ممل امریکایی

دسامبر 19, 2011

ممل آمریکایی یکی از قشنگترین فیلم‌هاییه که دوست دارم و هیچوقت از دیدنش خسته نمی‌شم. کلاً بازی بهروز وثوقی رو دوست دارم، قیصر، گوزن‌ها، تنگسر… اما ممل امریکایی شاید حکایت فعلی خیلی از جوان‌های نسل ماست، که در این اوضاع در هم و بر هم برای رسیدن به آنچه که آرزو دارن راهی دیار غربت می‌شن تا بعد از چند سال جون کندن سرمایه‌ای دست و پا کنن، یا ادامه تحصیل بدن و یه روزی با دست پر برگردن…

شاید در زمان ممل امریکایی رفتن به امریکا خیلی راحت بود و با یه ضامن به راحتی بهت ویزا می‌دادن، یادمه در قطار یه نفر با من همسفر بود که تحصیلاتش رو در مهندسی مکانیک تا مقطع کارشناسی ارشد در امریکا به پایان رسونده بود و می‌گفت پدرش کارگر پالایشگاه آبادان بوده و با فیش حقوقی اون کنسولگری امریکا در آبادان به راحتی بهش ویزای تحصیل داد و اون هم رفت و بعد هم به استخدام شرکت نفت در آمد… نمونه‌های مشابه زیادی سراغ دارم…

اما امروز نه از سفارت در تهران خبریه، نه کنسولگری در آبادان، نه پرواز مستقیم… برای ویزا باید بری ابوظبی، ترکیه… انگلستان هم وضعیت مشابه‌ای ایجاد کرده… شاید این‌ها هزینه‌ی صدور انقلاب و آزادی به کشور‌های استکباریست… نتیجه اینکه کسانی که می‌خوان برن، میرن توی کانتینر و جونشون رو کف دست می‌گیرن که برسن به سرزمین آرزوها، اما در طوفان و دریا غرق می‌شن و داغ رویاها بر دلشون می‌مونه…

کفش نو و بابا نوئل

دسامبر 18, 2011

سابق نزدیکای کریسمس که می‌شد و صدا و سیما هم به روال معمول توی برنامه‌های کودک سعی داشت تا نظام سرمایه داری غرب رو به چالش بکشه و به بچه‌ها بفهمونه که خارجی‌ها آدم‌های بدند و کارتون دخترک کبریت فروش رو پخش می‌کرد و اسکروچ و … خلاصه کریسمس رو برعکس نشون بچه‌ها می‌داد به حدی که خود برادران ارمنی هم به شک می‌افتادن! یادمه که نشون می‌داد بچه‌ها شب کریسمس جورابشون رو می‌گذاشتن لب پنجره تا بابانوئل براشون توش هدیه بگذاره یا عیدی…

انتهای آذرماه بود، دبیرستانی بودم، صبح بلند شدیم و باز هم بر بخت خوش لعنتی فرستادیم که باید بریم مدرسه و امتحان بدیم و … بعد از صبحانه به حیاط رفتم برای پوشیدن کفش، که دیدم هیچکدام از کفش‌ها نیست، اول متعجب شدم، بعد هم ذوق کردم که شاید بابانوئل نیم نگاهی هم به مسلمین داره و برای ما هم کادویی، عیدی چیزی گذاشته! اما اینطور نبود، دزد کفش‌ها رو برده بود! اما این موضوع نه تنها باعث ناراحتی من نشد، که بسیار خوشحال شدم، چون بهترین بهانه بود برای غیبت و از زیر امتحان در رفتن! اما خانم والده ما رو با دمپایی فرستاد مدرسه که امتحان بدیم!

عصر اون روز هم رفتیم و کفش خریدیم، از لباس سال نوی مسیحی فقط یک جفت کفش نو نصیب ما شد آن هم به توفیق اجباری…

عاقبت مفت خوری

دسامبر 13, 2011

یکی از دوستان با یکی از برادران ارمنی رفیق می‌شه و با واسطه‌ی اون هم با یک کشیش کلیسا دوست می‌شه و خلاصه با هم رفت و آمد پیدا می‌کنند، ارامنه هم که در ساخت مسکرات شهره‌ی آفاق هستند و رفیق ما هم اهل شرب خمر هست و دیگه می‌شه پایه عرق خوری و هم پیک کشیش و دوست دیگر ارمنی و علاوه بر اون هر یه مدت هم برای گرفتن عرق سری به کلیسا می‌زد و به اصطلاح هم صله ارحام رو به جا می‌آورد و دیداری تازه می‌کرد و هم عرق مفتی می‌گرفت و می‌برد خونه.

این دید و بازدید چند ماهی ادامه داشت تا اینکه یه روز صبح اطلاعات نیروی انتظامی می‌ریزه تو خونه‌ی رفیق گرامی ما و می‌برنش… به جرم اینکه به مسیحیت ایمان آورده و از اسلام خارج شده و ارتداد و … خلاصه حسابی هم بازجویی فنی می‌شه و کتک می‌خوره و حالش رو جا میارن که بقیه رو هم لو بده … رفیق بدبخت ما هم که از همه جا بی‌خبر ! به بازپرس حقیقت رو می‌گه که فقط برای عرق خوری می‌رفته و اونو چه به این غلط‌ها ! تازه اهل سینه زنی و اینها هم هست و غلط کرده مسیحی بشه… اما اونها که زیر بار نمی‌رفتن! حسابی حالشو جا میارن تا اینکه میبینن بدبخت راست می‌گه! و آزادش می‌کنن…

این رفیق ما دیگه نه تنها شرب خمر و مسکرات رو کنار گذاشت، دیگه حتی با شنیدن اسم ذکریای رازی هم لرزه بر اندامش می‌افته!

بازگشت به خانه

نوامبر 22, 2011

دیروز صبح بعد از 4 سال رفتم به کارگاهم در آبادان، حس خوبی داشتم، کارگاه به همون شکل 4 سال پیش مانده بود، اون موقع با اختلاف و دعوا اونجا رو با ناراحتی ترک کردم و طی این 4 سال کار متوقف شد، اتفاقات زیادی طی این سال‌ها افتاد و خیلی چیز‌ها عوض شد.
طی این مدت سختی‌های بسیاری متحمل شدم که البته بر تجربه‌ی من اضافه کرد، اما شاید اگر 4 سال پیش اون اتفاقات نمی‌افتاد وضع من خیلی با الان فرق می‌کرد، باری شاید حکمتی در کار بود، زمانی که اونجا رو ترک می‌کردم هیچ وقت فکر نمی‌کردم که روزی بر خواهم گشت و این پروژه در نهایت به دست خودم باید به پایان برسه. روزگار بازی‌های عجیبی داره.

برگشتم که عقب ماندگی‌ها رو جبران کنم، هرچند که بعضی عقب ماندگی‌ها رو نمی‌شه جبران کرد، اما باید تلاش کرد، در محل پروپژه که قدم می‌زدم برای بررسی وضعیت و ارزیابی، خاطرات تلخ رو هم مرور می‌کردم، برای این کار خیلی زحمت کشیده بودم و غیر از خودم هم کسی توان جمع کردن این حجم کار رو نداشت، هر چند دیر اما برگشتم، برگشتم که کار رو تمام کنم. تصمیم دارم دنیای مورد نظرم رو معماری کنم و به وجود بیارم، این کار هم فقط با تلاش امکان پذیر هست و بس.

برگشتن به خانه حس بسیار زیبایی داره.

از دست این مردم

نوامبر 6, 2011

یکی ازدوستان در خرمشهر خانه‌ای داشت که طی جنگ تخریب شد، مثل همه‌ی خانه‌های دیگه، بعد از جنگ هم با پول وامی که دولت در آن زمان داده بود، تنها تونسته بود بعد از دیوارچینی، سقف رو بزنه و عملاً نیمه کاره موند آن خانه، بعد از مدتی تصمیم می‌گیره بره و سری به خانه بزنه، وقتی که می‌ره با صحنه‌ای عجیب رو برو می‌شه! خانه‌اش سقف نداشت! اول با خودش فکر می‌کنه که شاید برادران عراقی از زمان جنگ چیزی رو در آنجا مخفی کرده‌اند و الان برای برداشتن اون دست به یک عملیات کوماندویی زده‌اند، شاید هم یک گلوله‌ی توپ و یا خمپاره‌ی باقی مانده از دوران جنگ در آنجا منفجر شده!!! اما در نهایت مشخص شد که کار کار برادران خودی بوده و کسانی آمده‌اند و از غیبت صاحبخانه سوء استفاده کرده و سقف رو تخریب کرده‌اند و تیرآهن‌های سقف رو دزدیده‌اند! این هم از تاثیرات روانی بعد از جنگ بر مردم !

22 سال از پایان جنگ تحمیلی گذشته، ملکی دارم که قرار هست به زودی تبدیلش  کنم به یک مجتمع آپارتمانی، درگیر کارهای اداری و شهرداری‌اش هستم، مدتی از تخلیه‌اش می‌گذره، چندی پیش رفتم سری بهش بزنم، متوجه شدم که پمپ آب رو از حیاطش دزدیده‌اند، موضوع رو جدی نگرفتم، اما طی سرکشی‌های بعدی دیدم که یواش یواش وسایل خانه داره ربوده می‌شه ! از جمله: کابل برق، شیرآلات دستشوئی و چراغ‌ها، آیفون… دیدم که اوضاع داره خطرناک می‌شه! کم کم مونده بیان سقف رو هم تخریب کنن! مجبور شدم خودم برم و باقی مانده‌ی چیزهایی که از دید یک دزد ممکنه ارزشمند باشه رو باز کنم و بیارم ! شیرآلات گاز، لوله‌های آب، کنتور آب، فیوزهای برق، کلید‌های مینیاتوری و فن‌های هواکش رو باز کردم! از دست این مردم!

باز باران با ترانه

نوامبر 1, 2011

باز باران با ترانه

با فریبا با سمانه

می‌روند خرم به خانه

عشوه‌های دخترانه

این دل من عاشقانه

باز می‌گیرد بهانه

وای از دست زمانه

یادم آید روز دیرین

گردش یک روز ننگین

رفته بودم خواستگاری

کودکی 30 ساله بودم

شاد و خرم

با دلی خوش، شاخه‌ای از گل‌های رنگین

آه از دست تو شیرین

من خریدم یه ماشین

آه از دست ترانه

من خریدم یه خانه

آه از دست زمانه

آه از دست زمانه

پانوشت : این شعر رو روی یک برگه دیدم؛ نمی‌دونم شاعرش کیه اما قشنگ بود گذاشتم.

گوش کن! جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را …

اکتبر 29, 2011

مامور مذاکره

اکتبر 27, 2011

در جایی در خدمت برادری بودیم  از کشور دوست و برادر امریکا، در حال مذاکره بودیم، منظورم از مذاکره ماجرای مک فارلن یا تبادل نظر بر سر روابط دو کشور نیست، موضوع مربوط می‌شد به یک قطعه صنعتی و لوازم یدکی ماشین آلات، بنده ضمن صحبت بعضی موارد رو یادداشت می‌کردم، منتها بدین شکل که انگلیسی رو به فارسی می‌نوشتم، اینطور هم سریعتر می‌نوشتم و هم راحت‌تر بودم، بعدم به کلمات انگلیسی برش می‌گردوندم، تازه اینطوری یه جورایی هم پیوند فرهنگی بین دو ملت برقرار می‌کردم البته اگر برادران ارزشی فردا خفتمون نکنن که هدفت از این کار چی بود و هکذا… من همینجا هر گونه پیوند مشکوک با دول متخاصم رو رد می‌کنم و اعلام می‌کنم که ما فقط با مردم امریکا دوست هستیم، دولتمردان و نظام سرمایه داری هم تا زمانی که خودشون رو اصلاح نکردن سمت ما نیان! و همینجا هم حمایت خودم رو از جنبش بیداری مردم امریکا در وال استریت اعلام می‌کنم، انشاا… پیروز می‌شن.

بله داشتم عرض می‌کردم در خصوص نوشتن انگلیسی به فارسی، طرف امریکایی فکر کرد که من همزمان دارم ترجمه می‌کنم و می‌نویسم و کف کرد که جل‌الخالق چه سرعتی دارم، ازم سوال کرد، من هم دیدم که به مصلحت نیست که بهش بگم جریان رو، تایید کردم که همزمان ترجمه می‌کنم! هدفم از این کار ترساندن دشمن بود و بس، تا وقتیکه خواست برای سازمان سیا گزارش بنویسه و هم در دیدار حضوری با آقای اوباما! بهشون بگه که در ایران همچین کسانی هستن و خلاصه همه دانشمندن و به فکر کل کل نیوفته با ما !

بعد هم برای اینکه رعب بیشتری در دل دشمن بندازم! همون انگلیسی رو از روی متن فارسی خوندم ! دیگه طرف داشت کف دوبل می‌زد با سوت بلبلی! که من همزمان ترجمه می‌کنم و می‌نویسم و بعد هم به زبان اصلی بر می‌گردونم ! و من در دلم می‌خندیدم به این امریکایی‌های سیب زمینی خور با استیک !

پلیس های خوب

اکتبر 17, 2011

در گذشته‌ی نچندان دور برای شرکت در یک مراسم عروسی راهی شدیم، تعداد زیاد بود قرار شد بخشی از بچه‌ها سوار بر وانت بشیم و بریم، اما خوب این کار خلاف مقررات هست، بچه‌ها سوار شدن و دمبک و تمپو به دست همراه با حرکات موزون و نغمه خوان به سمت شهرستان روانه، البته دو ماشین سواری هم به دنبالمون بود. چادر برزنت پشت وانت رو هم انداخته بودیم که کسی نبینه…
رسیدیم به پلیس‌راه، ایست داد، مدارک خواست، دادم، پرسید بارت چیه؟ گفتم: گوسفند، بچه‌ها هم که عقب سوار بودند و تا اون لحظه سکوت کرده بودند، با شنیدن صحبت‌های من و افسر پلیس، شروع کردند به بع بع کردن و صدای گوسفند درآوردن!… افسر پلیس هم آمد و چادر رو زد بالا و با دیدن بچه‌ها همگی زدیم زیر خنده! مدارک رو توقیف کرد و خواست ماشین رو بخوابونه، دیگه همه پیاده شدن و شروع کردن به توضیح و از ما اصرار و از او انکار… دست آخر رفتیم و با فرمانده پاسگاه صحبت کردیم و افسر هم ماجرای تقلید صدا رو تعریف کرد و فرمانده خنده‌ش گرفت و گفت: جوانن دیگه! ولشون کن برن خوش باشن… دست آخر هم گفت: تقلید صداتون اصلاً خوب نبود!
پانوشت: همیشه پلیس‌ها آدم‌های بد نیستن :دی

کاخ صاحبقرانیه – مجموعه کاخ های نیاوران

اکتبر 16, 2011


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.