پرستار بچه

مه 17, 2012

یه روز من و دوستم مسئولیت نگهداری از پسرش رو بر عهده داشتیم، آخه مادر بچه رفته بود تهران برای شرکت در سمینار، دوستم هم برای انجام کاری رفت کارگاه و من موندم و یه پسر بچه سه ساله که در حد بمب اتمی تحرک و تخریب به بار می‌آورد و انرژی داشت! من هم کلی کار داشتم و باید صورت وضعیت می‌نوشتم.

هر چی بهش وسیله سرگرمی دادم دیدم نخیر نمی‌شینه! یه فکر به ذهنم رسید،بهش گفتم: عمو جوجه دوست داری؟ گفت: آره! یه تخم مرغ گذاشتم آب پز شد! بعد که خنک شد، دادم دستش گفتم عمو برو روی مبل بشین، بعد این تخم مرغ رو بگیر توی بغلت که گرم بمونه تا زودی جوجه بشه! بچه هم خوشحال رفت و با دقت تخم مرغ رو نگهداری کرد که جوجه بشه، من هم نشستم سر کارم، در نهایت هم خوابش برد  :) تا باباش اومد و حیرون موند !

این تنها راه مهار یه بچه شر و شیطون بود که به ذهنم رسی :دی

آریان

مه 12, 2012

دبیرستانی بودم، تازه اصلاحات در یک انقلاب شروع شده بود و کم کم صداهایی شنیده می‌شد که زمزمه ای از یک انتقاد محدود داشت، ترور حجاریان، 18 تیر و انتخابات و … توی اون روزها که صدا و سیما حتی ساز نشون نمی‌داد و ماهواره هم به شکل امروزی رواج نداشت و صداهایی هم شنیده می‌شد مبنی بر اینکه در داخل هم می‌شه موسقی پاپ کارکرد… گروهی پا به عرصه‌ی موسقی گذاشت که اسمش آریان بود.
کاست گل آفتابگردون… واقعاً کار گروهی قشنگی بود و یادمه نوار کاستش رو خریدم 800 تومن و واقعاً لذت بردم از شنیدنش، می‌دونین من در کل با خواننده‌های بعد از انقلاب اصلاً حال نمی‌کنم، اما واقعاً آریان یه کار متفاوت بود که اون موقع توی اون شرایط واقعاً همت بزرگی کرده بودن، چند دختر و پسر با ساز و آواز و همخوانی، یادمه اون موقع محمد رضا گلزار هم نوازنده‌ی گیتارشون بود. جالب بود.
دیروز بعد از 14 سال آلبوم گل آفتابگردون گروه آریان رو گوش کردم و من رو برد به سال‌های قبل… یادش بخیر، چه زود گذشت…

خدمت سربازی

آوریل 28, 2012

حکایت خدمت سربازی، حکایت شتریه که در خونه هر پسر ایرانی می‌خوابه، بعضی‌ها هم از زیر شتر در می‌رن، بعضی هم زیرش میزان، بعضی‌ها هم نصف نصف! این آخری حکایت اون شازده‌هاییه که با کسر خدمت و اینها تونستن نصفه نیمه خدمت کنن و الفرار! معمولاً وقتی که صحبت از خدمت نظامی می‌شه، همه تصویر رامبو توی ذهنشون نقش می‌بنده و اینکه یک سرباز چه کارهای محیر العقولی یاد می‌گیره و مثلاً از هواپیمای هرکولس c-130 با چتر می‌پره پایین و همه رو نجات می‌ده، اما در واقع سرباز فقط یک فرد عادیه که از شدت گرسنگی نای راه رفتن نداره و معمولاً اسلحه‌اش هم فشنگ ندارد و  شلیک نمی‌کند و تنها فکر و ذکرش روزشمار معکوسیست که به پایان این دوره‌ی لعنتی فکر می‌کنه، البته زیاد هم پیش میاد که خود کشی کنند.

مناسک خدمت اجباری:

اولین قدم برای مشرف شدن به خدمت اجباری خرید دفترچه خدمت هست که از شانس ما اون موقع دفترچه نایاب شد! لامصب ما لب دریا هم می‌‌رفتیم خشک می‌شد! و حالا همه هوس داشتن برن سربازی. بعد هم باید یه سری فرم پر کنی و اطلاعات هفت جدت رو بدی و کارت بهداشت تکمیل کنی و الی آخر…

معمولاً سربازان تازه نفس که می‌خوان برن آموزشی به دو دسته دیپلم و دانشگاهی تقسیم می‌شن که به طبع در نهایت می‌شن افسر و سرباز صفر. زمان ما افسران با حداقل درجه ستوان دومی برای کارشناسی و ستوان یکمی برای ارشد و پزشکان بود و البته کاردان ها با درجه استواری خدمت می‌کردند و در ارتش بهشون گروهبان تمامی می‌دادند.

دوم محل آموزش هست که بسته به نیرویی خدمتی اعم از انتظامی، ارتش، سپاه و رسته ی مربوطه می‌رین پادگان آموزشی. سپاه که معمولاً جیم در رو هست و اصطلاحاً هتل، نیروی انتظامی بد نیست اما خوب چشم گوش سربازا باز می‌شه و انواع فسق و فجور رو یاد می‌گیرن و اگر راهنمایی و رانندگی باشن که اجدادشون هم بخاطر فحش ملت در امان نیست. اما ارتش مرد افکنه اون هم بخاطر توهمی که کادر ارتش دارن که خبریه ! مخصوصاً تیپ 52 هوابرد شیراز!

در بدو ورود هم یه افسر عقده‌ای میاد بالاسرتون اول تا می‌تونه فحش خواهر مادر می‌ده بهتون تا متقاعد می‌شید که در این پادگان آموزشی فقط اون آدمه و بقیه حیوانند و قرار است بعد از 60 روز تربیت بشن ! سهمیه غذا نصف؛ تشویق برای یک نفر، تنبیه برای همه، وقت استحمام 4 دقیقه، حق اصلاح صورت ندارید، فقط باید بگید چشم، در شرایط سخت پست می‌دید در بیابان تنها با یک سر نیزه، برف تا زیر گلوی شماست و لباس گرم به قدر کافی نیست، باید نخوابید که هم یخ نزنید و هم بازداشت نشید. سایر مسائل رو هم  فاکتور می‌گیرم

بعد از آموزش هم که تقسیم می‌کنند، این وسط هم رشوه‌هایی رد و بدل می‌شه که شما مثلاً بجای مرز افغانستان در شهر خودتون خدمت کنید… بعد هم که می‌رید و خودتون رو معرفی می‌کنید و باز هم خودتونو شانستون گاه ممکنه مجبور باشید برید لب مرز، گاهی هم دم در خونتون خدمت کنید. بعد هم که یک کارت پایان خدمت بهتون می‌دن که به هیچ دردی نمی‌خوره!

این مقدمه رو گفتم که برسم به این موضوع: معافیت خدمت سربازی و انواع آن!

از کفالت و ایثار گری که فاکتور بگیریم چون حقشونه، اما دسته‌ی معافیت پزشکی بازار داغی داره و انواع و اقسام باند‌ها دست اندرکار تهیه معافیت هستن برای کسانی که نمی‌‌خوان برن سربازی و به قول معروف می‌خوان از راه میان بر برسن به همون کارت پایان خدمت! البته اون کسانی که واقعاً به دلیل نقایص بدنی نمی‌رن سربازی از این بحث جدان.

قیمت معافیت چیزی بین 500 هزار تومن تا 4 ملیون تومن داره این روزها! نمی‌شه هم گفت  که کدوم کارش درست تره، بعضی با افسران یگان می‌سازن و پرونده جا به جا می‌کنن، بعضی هم دلال خود پزشکان کمیسیون هستن که درصدی از پول رو می‌رسونند به پزشک مربوطه. به هر حال سیستم از یه جایی ایراد داره که سوء استفاده کنندگان می‌تونن به راحتی جولان بدن. اگر به نوعی در حال تهیه معافیت سربازی هستین حتماً از نظام وظیفه استعلام کنید و بعد پول بدید چون این وسط خیلی‌ها هم کلاهبردارن و دیگران رو تلکه می‌کنند. در کل خدمت جز اتلاف عمر یک فرد هیچ نقشی در زندگی اون نداره.

امروز یک افسر وظیفه رو سر راه سوار کردم و یاد گذشته افتادم و گفتم خلاصه‌ای در این خصوص بنویسم و بعداً مفصل برخی موضوعات رو توضیح بدم.

موتور گازی

آوریل 13, 2012

قدیما در کنار دوچرخه( سیبیل بابای خودت می‌چرخه ! ) و موتور سیکلت، یه نوع موتور دیگه هم بود که یه جورایی بینا بینی محسوب می‌شد یه چیزی توی مایه‌های شتر مرغ که نه شتر بود و نه مرغ! و اون هم چیزی بود به اسم موتور گازی ! عملاً یه دوچرخه بود که موتور هم داشت و با بنزین کار می‌کرد و هم کم مصرف بود و هم کار راه انداز. وسیله نقلیه خوبی بود و نسبت به موتور سیکلت هم کمخطر تر بود.
گیربکس نداشت و تنها با کم و زیاد کردن گاز سرعتش کم یا زیاد می‌شد. زمان بچگی من یادمه که محصول شرکت پژو در ایران بود، از همین آبی رنگ‌ها، بعد ترها هم دیدم مدل جدیدترش با مارک تجاری براوو وارد بازار شده، براوو موتور گازی خوبی بود، سرعتش هم بیشتر بود، البته یه نکته اینکه اگر رینگ پیستون موتور پژو رو عوض می‌کردید اون هم سرعتش خیلی خوب می‌شد، داشتم می‌گفتم با براوو راحت تر می‌شد تک چرخ زد.
من با اینکه علاقه‌ای به موتور ندارم، البته بلدم برونم، اما خوب از موتور گازی یه جورایی خوشم میاد. البته نه در حدی که بخوام بخرم. یکی دیگه از موتورهای قدیمی هم که موتور هوندا هفتاد سی سی هست که کلاج نداشت و عملا برای نسوان طراحی شده بود، دیگه البته ازشون ندیدم، قدیمی بود.
پانوشت: امروز یه دونه از اون موتور گازی قدیمی‌ها رو دیدم، یاد ایام قدمی افتادم که کریم آقا صاحب سوپر مارکت سرکوچه ازشون داشت.

ساخت کاردستی به روش اریگامی

آوریل 10, 2012

جدیداً به هنر اریگامی علاقمند شدم و هر وقت کمی وقتم آزاد می‌شه یک چیزی با کاغذ درست می‌کنم، امروز یاد گرفتم اون قویی که در سریال فرار از زندان مایکل اسکوفیلد درست می‌کرد رو درست کنم، سرگرمی جالبیه، شما هم اگر دوست داشتید امتحان کنید، سرگرمی جالبیه و البته چیزهای جالبی هم می‌شه ساخت و ظاهراً در ایران هم انجمن داره. شما هم امتحان کنین…

اولین بار که وارد دنیای نت شدم

آوریل 5, 2012

اولین قدم من و آشناییم با دنیای اینترنت بر می‌گرده به سال 78، تا قبل از اون سال اصلاً به دنیای مجازی وصل نشده بودم و تنها در جراید راجع بهش می‌خوندم، البته اون موقع اصلاً اینترنت و حتی کامپیوتر شخصی به شکل امروزیش باب و رایج نبود و حتی برای بعضی، وسیله‌ی فخر فروشی و تجملاتی محسوب می‌‌شد. ویندوز کامپیوتر اون زمان من 98 بود، یادش بخیر، با یک کارت گرافیک 2 مگابایتی و 16 مگ هم رم داشت و هارد 10 گیگ! که یک کامپیوتر خوب بود، سال 78 یک مودم دایلاپ خرید فکر کنم حدود 30 تومن.

اون موقع اینترنت به صورت ساعتی بود، ساعتی 1200 تومن! یک کارت 5 ساعته خریدم 6000 تومن و بعد از کلی کلنجار رفتن با کامپیوتر، بالاخره مودم وصل شد و تونستم برای اولین بار وارد دنیای اینترنت بشم. هیجان خیلی زیادی داشت یه چیزی در حد قدم گذاشتن اولین انسان بر روی کره‌ی ماه ! یادش بخیر، اولین صفحه‌ای که برای من باز شد صفحه‌ی یاهو بود، بعد از مدتی هم که یک آی دی یاهو درست کردم و یک نسخه یاهو مسنجر هم از روی یک سی دی تهیه نصب کردم و وارد دنیای ارتباطی جدیدی شدم که برای من و خیلی‌های دیگه ناشناخته بود.

اون موقع از اینترنت به صورت قطره چکانی استفاده می‌کردیم، حساب دقیقه‌ها رو داشتیم و شب‌ها مدت زمان زیادی پشت خطوط مشغول سرور انتظار می‌کشیدیم، اون هم با چه سرعت‌های مزخرفی! 33600 و حداکثر 48000 ! نه امکان دانلود بود… تازه قطعی بینش هم ضد حالی دیگه! اما اون موقع دنیای اینترنت جذابیت‌های خودش رو داشت، فیلترینگ به شدت الان نبود، توی چت روم‌ها دور می‌زدی و وقت می‌گذروندی، با اصطلاحات مخفف آشنا می‌شدی مثل:  a/s/l … یادش بخیر.

بعدتر هم که دنیای وبلاگستان رونق گرفت، اما به نظر من وبلاگ‌های قدیمی بهتر و بیشتر می‌نوشتن و جذابیت بیشتر داشتن که الان اثری از اون نیست دیگه، خیلی‌ها رفتن، خیلی‌ها کم می‌نویسن، خیلی‌ها هم که کلاً مسیر نوشتنشون عوض شد…

پانوشت: امروز توی خبر‌ها خوندم که شرکت موتور جستجوی یاهو تعداد 2000 نفر از نیروهاش رو تعدیل کرده، چون دیگه سودآور نیست و نمی‌تونه با گوگل رقابت کنه، یاد اولین صفحه اینترنتی افتادم که یاهو بود… ناراحت شدم.

عید همگی بود مبارک

مارس 20, 2012

نوروز هم از راه رسید، قبل از هر چیز نوروز همه مبارک، امیدوارم سال جدید هر روزش به بهروزی و سلامتی و شادی بگذره و جیب‌ها پر از پول باشه و خلاصه صفا و سیتی و عشق و حال بر قرار باشه.

سال جدید هم شروع شد، یعنی یکی دو ساعتی از شروعش می‌گذره، سیل پیامک تبریک و ایمیل هست که داره میاد، سابق تبریک عید و سال نو حضوری بود و یا با کارت تبریک و نامه‌ای که پستچی میآورد، بعد تر بخشیش با تلفن شد و حالا مختصر تر و خلاصه شده در یک پیامک و یا یک کارت تبریک ایمیلی. اسکناس عیدی هم تبدیل شده به کارت اعتباری و غیره… به هر حال زمان خیلی از سنت‌ها رو تغییر داده و می‌ده این هم روش…

در سالی که گذشت شیطنت‌هام کمتر شده بود، این موضوع باعث شد که یکی دو بار احساس کنم که شاید زبونم لال دارم پیر می‌شم! خصوصاً که در آستانه‌ی 30 سالگی دو تا تار موی سفید هم دیدم توی موهام و این یه جورایی نگرانم کرد، من نیت کردم که حداقل 105 سال زندگی کنم، پدر بزرگم 104 سال عمر کرد و من می‌خوام رکورد رو بشکنم البته مادر بزرگ پدربزرگم 118 سالش بود( البته اون زن بود و می‌دونید که زن‌ها اصولاً از هفت دولت آزادند) ! پس در سال جدید تا جایی که امکان داشته باشه استرس‌ها رو کنار می‌گذارم و مثل سنوات گذشته شیطنت می‌کنم و خواهم زد در سر و کله این و آن و به شادی و شر و شور می‌گذرونم این سال رو !

البته تصمیم بالا رو از چهارشنبه سوری همین امسال شروع کردم، هفته‌ی گذشته هر چی اسپری خالی چسب 1و2و3 که برای سنگ نما استفاده می‌شه داشتیم رو ترکوندیم در کارگاه و خلاصه حسابی خوش گذشت. شما هم امسال رو به شادی بگذرونید تا پیر نشید.

90 در یک نگاه

مارس 16, 2012

آخرین روزهای سال هست و همه در جنب و جوش، برای اتمام کارای باقی مونده. سال 90 برای شما چطور سالی بود؟

برای من اما این سال اینطور گذشت:

  • سالی بود پر از سفر، در این سال خیلی مسافرت رفتم، به حدی که حتی خودم هم خسته شدم، یه تشکر ویژه هم باید داشته باشم از خطوط هواپیمایی ماهان که الحق و الانصاف بین خطوط هواپیمایی ایران از کیفیت بالایی برخوردارند. در کل سالی بود که بسیار پر تردد بود.
  • از نظر مالی خیلی چنگی به دل نزد، خصوصاً شوک بالا رفتن قیمت دلار و پوند ضرر و زیان بسیار سنگینی بهم زد، به حدی که وقتی قیمت دلار رسید به 2300 تومن، تا مرز سکته‌ی قلبی پیش رفتم. امسال بیشتر روی یه سری مقدمات کار کردم که امیدوارم در سال جدید بشه از نتایجش برداشت خوبی کرد.
  • از نظر کاری سال پر مشغله‌ای بود برام خصوصاً نیمه‌ی دوم سال، حجم کارم بسیار زیاد شد، به زبان ساده تر حتی می‌تونم بگم از کنترل خودم هم خارج شد، سالی بود پر از جلسه و چانه زنی و کلنجار رفتن با کارفرماها.
  • دوستان جدید زیادی در این سال پیدا کردم، بیشترش البته در حیطه‌ی کاری بود.
  • از نظر تجربه کسب کردن هم فکر می‌کنم در این سال چیزهای زیادی آموختم و بر تجربیاتم اضافه شد، فکر می‌کنم در این سال از نظر فکری و تجربی بر سنم افزوده شد.

در کل سالی که گذشت رو دوست داشتم، سال خوبی بود…

در گذر ایام

فوریه 24, 2012

مدتی نبودم، ننوشتم، سر نزدم… دفترچه‌ی ایام مدتی خاموش بود، دلم برای اینجا تنگ شده، اما انقدر شلوغه سرم که حتی نمی‌رسم نزدیکانم رو ببینم و باشون حرف بزنم، این موضوع باعث بوجود اومدن کدورت‌هایی شده، اما واقعاً کاریش نمی‌شه کرد، آخر ساله و بین من و عقربه‌های ساعت مسابقه‌ی سرعت شروع شده…

گرفتار یه پروژه هستم که قول دادم قبل از عید یک فازش رو تحویل بدم، متاسفانه به دلیل مشکلات مالی با گذشت هر روز امکانش ضعیف و ضعیف تر می‌شه، یه برنامه ریزی بحرانی برای این کار کردم، اما همیشه همه چیز به پول بستگی داره، استرس بسیار زیادی بهم داره این روزها وارد می‌شه که زندگیم رو تحت الشعاع قرار داده.

شاید باور نکنید، اما روزها دارن به چشم بهم زدنی می‌گذرن، هوا اینجا داره بهاری می‌شه کم کم، اروند رود و کارون و بهمنشیر دیدنی شدن، امیدوارم سال جدید سال خوبی باشه، بوی عید میاد، اسفند رو خیلی دوست داشتم، بخاطر اینکه مقدمه‌ی نوروز و بهار و تازگی و طراوته.

تا ببینیم چی پیش میاد

شباهت شاهانه

دسامبر 27, 2011

این روزها علاوه بر کار، سرگرم تحقیق تاریخی هستم که مربوط می‌شه به نوشتن پاورقی‌های تکمیلی یک کتاب تاریخی در مقطع تاریخ معاصر بعد از مشروطیت، خاندان قاجار عجب قاطی پاتی بوده، پیوندهای در هم و پیچیده، ارتباطات سیاسی مختلف، طلاق و وصلت‌های سببی، آدم‌های با سوادی هم داشتن و نقش فعالی هم در حکومت پهلوی داشتن، شاید اگر متحد بودند چه بسا می‌تونستن سلطنت رو پس بگیرن…

تحقیقات جالبی کردم، هم در بخش سیاسی و هم روابط و نسب شناسی، تا اونجایی فهمیدم بعضی از اسامی فامیلی که در ثبت احوال موجود هست به کدام خانواده از خاندان قجر می‌رسه! مثل زیر مجموعه خانواده فرمانفرما، که منطقه فرمانیه هم از املاک شخصیشون بوده، علاوه بر اون دارم در خصوص بعضی از جواهرات سلطنتی هم تحقیقی شروع می‌کنم، با یک دکتر تاریخ در تماس هستم و ایشون معتقد هستن که برخی از جواهرات سلطنتی از آمار و صورتمجالس حذف و از کشور خارج شده! یک بازخوانی اسناد و مدارک رو هم به کمک ایشون قرار هست شروع کنیم به زودی، که البته شخصا در خصوص یک قطعه از جواهرات شروع به مطالعه کردم. پیش از این طرحی رو به صورت نیمه کاره رها کرده بودم که بر می‌گشت به مطالعه‌ی روند و روش‌های ساخت بناهای قدیمی و بازسازی روش‌های ساخت، دوستان گروه تاریخ از این مجموعه تحقیقات استقبال کردند، احتمالاً اون‌ها رو هم از سر بگیریم.

پانوشت: بالاخره فهمیدم که این عکس مظفرالدین شاه شبیه کیه! یک هفته ذهنم درگیرش بود، شبیه مدیر عامل شرکتی که قبلاً درش مشغول بودم، البته به شرطی که او سبیل بگذاره، یا با فوتوشاپ سبیل شاه رو برداریم، خدا رو چه دیدی شاید از نوادگان شاه باشه، بذارید تحقیق کنم راجع بهش :دی

پانوشت تاریخی: جقه‌ای که به کلاه شاه نصب هست، الماس مشهور دریای نور هست که الان در موزه جواهرات سلطنتی در خیابان فردوسی و در گنجه شماره 34 نگهداری می‌شه .


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.